
و ای دامنه های پر شکوه
چه طور دلتان می آید این قدر زیبا بمانید
ای پرنده کوچک که روی شاخه آواز می خوانی
از صدای تو دلم می گیرد
تو مرا به یاد روز های شیرینی می اندازی
که عشق دروغین من راست بود
|
به کدامین گناه کشته شدند؟
فاجعه قانا به روایت تصویر |
|
با تشکر از http://www.asemoni.com
|
نشاني
"خا نه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پر هاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه او پشت بلوغ سر به در مي آورد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطيرزمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كو دكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بر دارد از لانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست؟"
خانه بروب..افشان گل..پيك آمد ..پيك آمد
مژده ز "نا" آورد
آب آمد..آب آمد..از دشت خدايان نيز گلهاي سيا آورد
ما خفته.. او آمد..خنده شيطان را بر لب ما آورد
مرگ آمد
حيرت ما را برد
ترس شما آورد
در خاكي..صبح آمد..سيب طلا..از باغ طلا آورد..........
سهراب سپهري
و تو را یاری خواهد داد که خواستن را به شدن بدل کنی
پس خویشتن را آنگونه که می پسندی تر سیم کن و دست به کار آنچه باید
بارانی باید تا رنگین کمانی بر آید.................
مزرعه
زردی گندم زار
مترسک می دانست تا او باشد کلاغ ها از گرسنگی خواهند مرد

فردایش مترسک خود را کشته بود
او تازه کلاغ ها را فهمیده بود...................
بهار خاموش
بر آن فانوس كه ش دستي نيفروخت
بر آن دوكي كه بر رف بي صدا ماند
بر آن آيينه ي زنگار بسته
بر آن گهواره كه ش دستي نجنباند
بر آن حلقه كه كس بر در نكوبيد
بر آن در كه ش كسي نگشود ديگر
بر آن پله كه بر جا مانده خاموش
كس اش ننهاده ديري پاي بر سر
بهار منتظر بي مصرف افتاد!
به هر بامي درنگي كرد و بگذشت
به هر بامي درنگي كرد و اِ ستاد
ولي نامد جواب از قريه نزدش
نه دود از كومه يي برخاست در دِه
نه چوپاني به صحرا دم به ني داد
نه گل روييد نه زنبوذ پر زد
نه مرغ كدخدا برداشت فرياد
به صد اميد آمد رفت نوميد
بهار- آري بر او نگشود كس در
درين ويران به رويش كس نخنديد
كس اش تاجي ز گل ننهاد بر سر
كسي از كومه سر بيرون نياورد
نه مرغ از لانه نه دود از اجاقي
هوا با ضربه هاي دف نجنبيد
گلي خود روي بر نامد ز باغي
نه آدمها نه گاو آهن نه اسبان
نه زن نه بچه...دِه خاموش خاموش
نه كبك انجير مي خواند به دره
نه بر پسته شكوفه مي زند جوش
به هيچ اربه يي اسبي نبستند
سرودِ پتكِ آهنگر نيامد
كسي خيشي نبرد از دِه به مزرع
سگِ گله به عو عو در نيامد
كسي پيدا نشد غم ناك و خوشحال
كه پا بر جاده ي خلوت گذارد
كسي پيدا نشد در مقدم ِ سال
كه شادان يا غمين آهي بر آرد
غروبِ روزِ اول ليك تنها
درين خلوتگهِ غوكان مفلوك
به ياد آن حكايتها كه رفته است
ز عمق بركه يك دم ناله زد غوك........
بهار آمد نبود اما حياتي
درين ويرانسراي محنت آور
بهار آمد دريغا از نشاطي
كه شمع افروزد و بگشايدش در!
احمد شاملو
چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می دهم
آینه ای در برابر آینه ات می گذارم
تا از تو ابدیتی بسازم
